سال را گرچه با تاخیر به همه ی دوستان ارجمند تبریک می گویم ..... هرچند که نوروز برای من هم زمان باتلخی فقدان استاد عزیز " منوچهرخان همایونپور " است .... سطوری به یادش قلمی می کنم و معترفم که به هیچ روی بازتاب دهنده ی منش و معرفت کم نظیر او نیست.
*************************************************************
امروز ، دو سال می شود که استاد " منوچهر همایونپور " به عالمی دیگر پر کشیده است ..... عجب آن که زان پس ، روزی نیست که به بهانه ای از او یادی نکنم ..... هر آن چه به موسیقی می اندیشم یا با دوستی گفت و گو می کنم ، نامی از او هست ... چه در همنشینی های زود به زود با دوستانم ، رسول رهو ، شهرام آقایی پور و رضا موسوی زاده ، چه در حضورهای هفتگی و دو هفتگی به محضر استاد " احمد ابراهیمی " و چه به هنگامی که آوازی تازه از دیگران را می شنوم و در می یابم که اگر " همایونپور " می شنید چه قضاوتی می کرد ..... همه ی این ها بهانه هایی است که به او بیندیشم و بار دیگر از ذهنش بگذرانم. در این وادی نامفهومی که به نام " آواز ایرانی" برخود دارد و به هیچ عنوان نمی فهمیمش که ساکنان در چه کارند ، وجود کسانی هم چون همایونپور غنیمتی بود تا حساب را به دست این ساکنان سردرگم دهد. از تقلید بیزار بود ، هر چند تاثیر را به عنوان دلیلی استدراک هنرمند از عامل اثر می ستود ، معتقد بود که حتی تاثیر نیز باید با بیانی کاملا شخصی بازنمایی شود ، به گونه ای که خود بتواند منشاء اثر قرار گیرد . خود به گونه ای شایسته چنین تاثیری را از ادیب خوانساری ، تاج اصفهانی و حتی بانو روح انگیز و سیدجواد بدیع زاده داشت ، بی آن که هیچ یک از آن ها باشد . صوتش چون برخاسته از معرفت و دانش و آگاهی درونیش بود ، خلاف بسیاری که امروزند ، " پوک " نمی نمود که از سیرآهنگی آوای او حکایت می کرد ..... همین است که اعتقاد داشت آوازخوان باید همه فن حریف باشد و صوت خوش عاملی لازم و نه کافی برای اثرمندی های مزمن بر دیگران است .... دنبال نام نبود ، برعکس احتراز می جست از آن که با موسیقی ، تئاترال برخورد کند ... اگر نامی از او می رود بی شک از برای آن است که لیاقت آن و بلکه بیش از آن را داشت نه به آن دلیل که برای این نام آوری پول خرج کند!
به هر تعریف از " منوچهر همایونپور " آن چه باید می ماند ، تا نامش را برکشد ، ماند و مانده است .... خدای او را رحمت کناد که با خاطری خوش رفت .... سرپا و بی درد ... آخرین بارش که دیدم در سردخانه بیمارستان مهراد بود .... من بودم و " فاضل جمشیدی " و " رسول رهو " ... پیرمرد راحت و بی هیچ دردی در چهره خفته بود ......
|
+| نوشته شده توسط
حسین علیشاپور در چهارشنبه هفتم فروردین 1387
|